June 21، 2008

مرکز تمدن

حدود سالهای 1361 بود با دوستان کوهنورد برنامه‌ای برای آبگرم جوشان، از مسیر سیرچ گذاشتیم. برای رسیدن به سیرچ از کرمان مسیر ماشین رو وجود نداشت در حقیقت در دست ساخت بود از سمت کرمان و سیرچ راه تا حدی ساخته شده بود اما رشته کوه پلوار، کرمان و سیرچ را از هم جدا می‌کرد و بلندترین قله آن پـــــلوار به ارتفاع 4315 متر نام دارد. از زمان رضا شاه می خواستند راهی مستقل از مسیر شهداد برای سیرچ احداث شود تا هم راه رسیدن به این منطقه ییلاقی سهل شود و هم انتقال محصولات کشاورزی به سایر نقاط راحت تر انجام گردد اما نشد همین رشته کوه بزرگترین سد راه بود جاده رضا شاهی تا گردنه بالای کوه رسیده ولی بی دلیل نیمه کار رها شده بود. اخیرا برای تکمیل تونل سیرچ که طولانی ترین در ایران نامیده شده شدت کار را زیاد کرده و شبانه روز کار پیش می‌رود.
ما اکثرا برای برنامه‌ها با وانت قرارداد می‌بستیم بسته به جمعیت طبیعتا نوع وانت کوچک و بزرگ انتخاب می‌شد دلیل ترجیح وانت به مینی بوس دسترسی راحت تر و هزینه کمتر بود در میان گروه اکثرا محصل‌های علاقه مند بودند که می‌بایست رعایت حال بشوند در ضمن کوله ها هم راحت تر حمل می‌شدند. بعضی اوقات هم اول جاده آمده و از ماشین های در مسیر استفاده می‌کردیم. خب طبیعتا ممکن بود در این روش چند بار ماشین عوض کنیم اما ارزان تر تمام می‌شد.
از سمت راست تونل به سمت یال پیش رفتیم آنجا جاده متروکه و نیمه کاره رضاشاهی را دیدیم که به سمت سیرچ امتداد داشت اما چون کامل نبود و در آن وسیله نقلیه وجود نداشت به سمت پائین و دهانه دوم تونل مسیر را ادامه دادیم در آنجا امکان داشت ماشین‌های شرکت تونل سازی بیآیند و بتوانیم با آنها تا سیرچ برویم. غروب شد و متاسفانه ماشینی نیامد و یا اگر هم آمد جا نداشت ناچارا بخشی از راه را پیاده طی طریق نمودیم. سو سو نور چراغی از دور دست و ماشینی که ما را تا سیرچ رساند و شب را هم در خانه‌های فلزی بنام کانکس که همه امکانات را داشت به ما امکان اطراق دادند ایشان از مجموعه دولتی بنام جهاد سازندگی بودند. آن شب یکی از همنوردان بنام آقای مسعود سرهنگ " جک آقای الیتلیتی " را تعریف کرد که به اندازه همه عمرمان برای جوکش خندیدیم و تا ساعت‌ها بعد هر کس تنها می‌گفت: " الیتلیتی " باز همه از خنده ریسه می‌رفتیم. آن شب برایمان خیلی بیاد ماندنی شد شاممان را خوردیم و تا پاسی از شب گفتیم و خندیدیم و سپس خواب و صبح زود در هوای تن نواز و روح افزای صبحگاهی سیرچ در مسیر رودخانه به سمت آبگرم، از میوه های درختان باغات در کناره رودخانه می‌خوردیم، انجیر، انگور، ... و دندان هایمان در اثر شدت سردی آنها یخ می‌زد. می‌خوردیم، می‌گفتیم و می‌خندیدیم.
به راه باریکه‌ای در سمت راست رودخانه که ما را به سمت جوشان هدایت می‌کرد پس از ساعاتی پیاده روی رسیدیم شیب تندی داشت اما در نهایت آبگرمی که ما را بارها و بارها طلبیده بود. حوضچه‌هائی از سنگ طبیعی و آبی بسیار داغ که پاهای مجروح ما عاشقان پیاده را بس سوزانده بود و باز هم در پی‌اش می‌تاختیم. نام این منطقه جوشان، شاید به دلیل همین حوضچه های آب جوشان نامیده شده‌است.
پس از خوردن نهار و کمی استراحت راه برگشت را در پیش گرفتیم. از زیبائی های طبیعت غرق لذت در مسیر رودخانه به سمت سیرچ در حرکت و از هر دری سخنی، همانطور که آمدیم باز هم می‌بایست پیاده می‌رفتیم شاید در مسیر خوشبختی ماشینی پیدا می‌شد و بخشی از راه را سواره، در خود بودیم که به سیرچ رسیدیم از خانه‌ای بوی نان تازه فضا را عطرآگین کرده بود و اشتهای ما را قلقلک داد به در خانه رفته و طلب نان کردیم چندی بعد پسرک صاحب خانه با چند نان پیش ما آمد، به پاس حرکت و خوش برخوردی او و همینطور هزینه نان مبلغی پول به او داده و به شوخی گفتیم برای خودت آدامسی بخر، بعد خداحافظی در ضمن خوردن نان محلی خوشمزه به راه افتادیم. ناگهان در کمال تعجب متوجه شدیم صدای عصبانی مردی از پشت سر ما را هدف دارد ابتدا فکر کردیم ناسزا می‌گوید، اندیشیدیم که پول نان بیشتر داده‌ایم و نه کمتر پس چه می‌گوید، ایستادیم، و فهمیدیم: خود غلط بود آنچه می پنداشتیم!! آن مرد شاکی بود و شدیدا ناراحت، که خانواده ما را فقیر و یا بچه‌ام را یتیم فرض کرده‌اید؟ چرا ما را تحقیر کرده‌اید و به بچه من پول داده‌اید؟ چند قرص نان را شما مهمانید چرا بچه را بد عادت کردید؟ با دهانی باز از تعجب و رفتار و گفتار مرد، زبانمان بند آمده بود که چه بگوئیم. عذر خواستیم ولی خواهش کردیم تا پول را بپذیرد، نه به بهای نان که به بهای محبتشان، آن چیز که در دنیای امروز، هر روز کمرنگ و کمرنگ تر می‌شود.
در مقایسه دیده‌ها نتیجه شد که هر چه از مرکزیت تمدن دورتر شویم انسانیت، مردانگی، معرفت، فتوت، ایمان، ... مایه دارتر می‌شود.
دریغا که تمدن هرچه به ما داد، دو صد داده گرفت!
(پائیز 1386)

1 نظرات:

Aram Gharib گفت...

خاطرة دل‌انگیزی است. خوشا به حالتان که داریدش!!... اما داستان تمدن و ارتباط دوری از مرکز آن با معرفت و باقی قضایا به گمانم یک تبصره‌ای هم برمی‌دارد: در مرکز (که بیشتر «مرکز نیمه-شهرنشینی» بایدش نامید تا مرکز «تمدن») به جز مظاهر زندگی مدرن که ظاهراً جز به بهای از دست دادن سنت‌های پسندیده به دست نمی‌آید، یک چیز دیگر هم هست که بد چیزی نیست و شاید به آن بها بیرزد: برای آدم‌های منفرد و فردیت‌پسند (خودم را می‌گویم) که خیلی خودشان را موظف به این ندانند که به کار همه کار داشته باشند، این که بتوانند بدون این که کاری به کارشان داشته باشند، ناشناس و ناشناخته، بروند و بیایند و بتوانند انتخاب کنند آنهایی را که می‌خواهند بشناسند یا می‌خواهند بشناسندشان،... خیلی مهم است.

آن رایحة همبستگی و معرفتی که پس از ساعت‌ها پیاده‌روی مشام شما را نوازش کرده است، همان‌جا، همان اندازه و همان‌جورش خاطره‌انگیز شده. شاید اگر قرار بود صبح تا شام، هفت روز هفته و دوازده ماه سال در کنار آن تنور به سر ببرید، عطایش را به لقایش می‌بخشیدید!... شاید هم نه!... که می‌داند؟