در سالهای دور مردی با اسب خود در حال مسافرت بود ناگهان دود غلیظ میان جنگل نظرش را جلب کرد ناخودآگاه و شتابان مسیر را به سمت جنگل تغییر داد پس از رسیدن متوجه شد بخشی از جنگل دچار آتش سوزی شده در این حال صدای کمک، کمک از میان آتش توجه اش را جلب کرد به سمت صدا کشیده شد تا کمک بشود برای نیازمند.
در میان حلقه آتش مار خطرناکی دید اسیر آتش دردمند و نالان کمک می طلبد. شرط مردانگی در نجاتش دید با اسب خود دورخیزی برداشته و درون حلقه آتش فرود آمد مار خوشحال شد سوار کیسه ای بر زمین گذاشت، مار درون آن خزید مرد کیسه را برداشت در آنرا بسته و به زین اسب آویزان کرد و از حلقه آتش بیرون آمد. در کیسه را باز کرد تا مار آزاد شود، مار پس از بیرون آمدن گفت: از تو تشکر می کنم که مرا نجات داده ای حال حق انتخاب با تو باشد، بگو خودت را نیش بزنم یا اسبت را؟ سوار گفت: شرط مروت نیست من تورا نجات داده ام، مار گفت: دقیقا به همین دلیل، مگر نمی دانی جواب نیکی بدی است؟
سوار گفت: این عادلانه نیست من قبول ندارم. مار گفت: میخواهی از دیگران بپرسیم؟ مرد پذیرفت و با هم براه افتادند در راه پس از خسته شدن برای استراحت زیر سایه درختی توقف کردند پس از کمی استراحت بود که درخت حال مرد را منقلب دید پس از او پرسید چرا در فکری مرد آنچه که گذشته بود را برای درخت بازگو کرد. درخت کمی در فکر رفت و پس از آن گفت: حق با مار است، جواب نیکی بدی است من غیر این ندیدم. مرد گفت: چه می گوئی؟ درخت گفت: این زبان حال من است، هر خسته ای زیر سایه من می آید پس از استراحت بفکر غذا می افتد، شاخه های مرا که سایه ای بر سرش بودند ناجوانمردانه می شکند تا آتش اجاق کند، خب مگر من غیر محبت خالصانه در حقش چه کردم؟ چرا جواب لطف مرا با بدی می دهد؟! مرد جوابی نداشت اما به مار گفت: از دیگری هم بپرسیم. مار قبول کرد و حرکت کردند.
رفتند و رفتند در راه گاوی دیدند در حال چرا کردن، مار گفت بیا از گاو بپرسیم سوار پذیرفت. شرح حال گفتند و گاو در فکر رفت، پس از مدتی گفت: مطمئن باشید که جواب نیکی جز بدی نیست، چرا که من عمری را در خدمت به صاحبم گذراندم برایش گوساله های بسیاری آوردم، شیر فراوانی به او دادم، زمین هایش را بارها شخم زدم و بسیار کمک های دیگر اما حال که پیر و فرتوت شده ام حتی غذا هم به من نمی دهد و شنیده ام که برای کم شدن زحمت، نقشه کشتن و فروش گوشتم را دارد خب نتیجه می گیریم " جواب نیکی بدی است ".
مار به طعنه گفت: می خواهی از دیگری هم بپرسیم؟ مرد با عصبانیت گفت: آری و به راه افتادند. در راه به روباهی برخوردند از او استمداد خواستند. روباه کمی فکر کرد و گفت: هرچه می اندیشم می بینم این مار در این کیسه نمی گنجد! مرد گفت: من اشتباه نگفتم او را با همین کیسه نجات دادم. روباه گفت: نـه، نمی شود! حداقل من باور نمی کنم! مار با پوزخند گفت: می خواهی دوباره به داخل کیسه بروم؟ روباه گفت: اگه می توانی برو! و مار با نگاهی از تمسخر به داخل کیسه خزید.
روباه فورا در کیسه را بسته و آنرا به دست مرد داده و گفت: فورا آنرا به همان جا داخل آتش ببر، چه کسی دشمن خود را نجات می دهد که تو دادی! ( تابستان - 1386 )
در میان حلقه آتش مار خطرناکی دید اسیر آتش دردمند و نالان کمک می طلبد. شرط مردانگی در نجاتش دید با اسب خود دورخیزی برداشته و درون حلقه آتش فرود آمد مار خوشحال شد سوار کیسه ای بر زمین گذاشت، مار درون آن خزید مرد کیسه را برداشت در آنرا بسته و به زین اسب آویزان کرد و از حلقه آتش بیرون آمد. در کیسه را باز کرد تا مار آزاد شود، مار پس از بیرون آمدن گفت: از تو تشکر می کنم که مرا نجات داده ای حال حق انتخاب با تو باشد، بگو خودت را نیش بزنم یا اسبت را؟ سوار گفت: شرط مروت نیست من تورا نجات داده ام، مار گفت: دقیقا به همین دلیل، مگر نمی دانی جواب نیکی بدی است؟
سوار گفت: این عادلانه نیست من قبول ندارم. مار گفت: میخواهی از دیگران بپرسیم؟ مرد پذیرفت و با هم براه افتادند در راه پس از خسته شدن برای استراحت زیر سایه درختی توقف کردند پس از کمی استراحت بود که درخت حال مرد را منقلب دید پس از او پرسید چرا در فکری مرد آنچه که گذشته بود را برای درخت بازگو کرد. درخت کمی در فکر رفت و پس از آن گفت: حق با مار است، جواب نیکی بدی است من غیر این ندیدم. مرد گفت: چه می گوئی؟ درخت گفت: این زبان حال من است، هر خسته ای زیر سایه من می آید پس از استراحت بفکر غذا می افتد، شاخه های مرا که سایه ای بر سرش بودند ناجوانمردانه می شکند تا آتش اجاق کند، خب مگر من غیر محبت خالصانه در حقش چه کردم؟ چرا جواب لطف مرا با بدی می دهد؟! مرد جوابی نداشت اما به مار گفت: از دیگری هم بپرسیم. مار قبول کرد و حرکت کردند.
رفتند و رفتند در راه گاوی دیدند در حال چرا کردن، مار گفت بیا از گاو بپرسیم سوار پذیرفت. شرح حال گفتند و گاو در فکر رفت، پس از مدتی گفت: مطمئن باشید که جواب نیکی جز بدی نیست، چرا که من عمری را در خدمت به صاحبم گذراندم برایش گوساله های بسیاری آوردم، شیر فراوانی به او دادم، زمین هایش را بارها شخم زدم و بسیار کمک های دیگر اما حال که پیر و فرتوت شده ام حتی غذا هم به من نمی دهد و شنیده ام که برای کم شدن زحمت، نقشه کشتن و فروش گوشتم را دارد خب نتیجه می گیریم " جواب نیکی بدی است ".
مار به طعنه گفت: می خواهی از دیگری هم بپرسیم؟ مرد با عصبانیت گفت: آری و به راه افتادند. در راه به روباهی برخوردند از او استمداد خواستند. روباه کمی فکر کرد و گفت: هرچه می اندیشم می بینم این مار در این کیسه نمی گنجد! مرد گفت: من اشتباه نگفتم او را با همین کیسه نجات دادم. روباه گفت: نـه، نمی شود! حداقل من باور نمی کنم! مار با پوزخند گفت: می خواهی دوباره به داخل کیسه بروم؟ روباه گفت: اگه می توانی برو! و مار با نگاهی از تمسخر به داخل کیسه خزید.
روباه فورا در کیسه را بسته و آنرا به دست مرد داده و گفت: فورا آنرا به همان جا داخل آتش ببر، چه کسی دشمن خود را نجات می دهد که تو دادی! ( تابستان - 1386 )

۱ نظر:
شايد گوشه ای از حکايت روزگار حال باشد با اينهمه، دم روباهه گرم!
ارسال یک نظر