
هرکول در کوچکی

هرکول در بزرگی

پزشک چیچو
حدود سالهای 1348 من به اتفاق خانواده در زاهدان و خانه پدری که سه طرف ساختمان وتنها یکطرف مشرف به کوچه و دارای دیوار بلند بود زندگی می کردیم با توجه به علاقه همه خانواده به موجودات زنده، گربه ای بنام چیچو داشتیم که از بچگی با ما در این خانه زندگی و عادت کرده بود از بیرون رفتن هر دو وحشت داشتیم، چیچو از ناشناخته بودن محیط خارج خانه و ما از اینکه مبادا برود و بی گربه شویم! چیچو به لبنیات بسیار علاقه داشت و فراتر از همه به کشک بیشتر متعلق بود به گونه ای که اگر شما کشک را به بینی او نزدیک می کردید تا حدی که فقط بوی آنرا استشمام می کرد دیگر شما را راحت نمی گذاشت تا آنکه کشک را به دست بیآورد.
روزی اتفاق جالبی افتاد البته برای من محقق نه چیچو، چرا؟ آخه اون حیونکی اسهال شده بود بی رمق و کسل، مثل روزهای قبل دیگر شنگول و سر حال نبود بازیگوشی را کنار گذاشته بود. اما چه شد، در باغچه خانه معرفی شده در پناه آفتاب عالم تاب لم داده بود و هیچ چیز نمی خورد، حتی کشک محبوبش را! برای من جالب بود، حتی کشک! چیزی که قبلا برای بو، تنها بویش کلی پیگیر بود اما حالا اصل را هم اعتنائی نمی کرد.
در مدت انزوا او در باغچه متوجه شدم هرازگاه از برگ بوته ای هــــرز که برگش شبیه برگ بوته گندم است با جویدن و مزه مزه کردن شیرابه آن استفاده داروئی می کند و سپس در مقابل آفتاب لم می دهد.
نکته برای من بی نهایت زیبا و قابل تامل بود من اشرف مخلوقات که خداوند هستی وجود مرا تحسین کرده از چیچو، گربه خانه مان درس پزشکی گرفتم. که زمان ناخوشی کمی به معده ام استراحت بدهم تا بتواند با کمک دیگر اعضای بدن عزیزم و با پرهیز کامل و از آنچه که ممکن است مرا به مشکل بیشتر رهنمود شود دوری کنم. مگر نه اینکه بیشتر مشکلات پزشکی از را تنفس و خوردن به بدن وارد می شود کار سختی نیست از خوراکی های رنگ و وارنگ که از سلامتی و نوع مواد اولیه آنها بی اطلاع هستیم دوری کنیم و با رعایت برنامه غذائی مناسب از شر بسیاری مشکلات روزمره دورشویم.
چیچو در اولین ازدواج صاحب پنج فرزند شد به جهت ضعیف و مریض احوال بودن بچه هایش در همان روزهای اولیه پس از مرگشان آنان را می خورد تا تغذیه مناسب تری برای شیر دادن به باقی مانده ها باشد. این موضوع تا یکی مانده ادامه داشت اسم این بچه سرخور را هرکول گذاشتیم چرا که سهم شیر همه خواهر و برادرها و خودشان را عملا خورده بود. هرکول با تغذیه اولیه مناسب و ادامه زندگی تحت توجه همه اعضای خانواده در خانه ما چنانکه از اسمش نیز بر می آید گربه ای قوی و چالاک شد و دو سال بعد با چیچو ازدواج کرد!! و چندی بعد پس از خروج از خانه از طریق پشت بام با کمک نبردبام دیگر مراجعت نکرد و از او خبری در دست نیست.
در اثر کهولت سن موی بدن چیچو ریزش زیادی داشت یکروز که برادرم از این مورد بسیار شاکی شده بود حیوانکی را در گونی و صندوق عقب ماشین گذاشته و در خارج از شهر آزاد کرده بود. زندگی بدون چیچو سخت بود ولی ریزش مو سخت تر، خب زندگی است چه می شود کرد. یک روز صدای آشنائی شنیدیم به حیاط آمدیم با تعجب فراوان و باور نکردنی چیچو را لب پشت بام دیدیم چیزی حدود ده کیلومتر فاصله مکانی و زمانی بیش از یکماه، مادرم گفت کمک کنید تا پائین بیاید این موجود تنها گربه نیست که فراتر است، نبردبام گذاشتیم خوشحال پائین آمد. مکان نما و به قول امروزی ها GPS اون حرف نداره، از بین ماشین ها، از دست بچه های شیطون و با چه تغذیه ای افتان و خیزان آمده بود. تا زمان اقامت ما در زاهدان او در خانه ما بود. ( پائیز - 1386 )

پزشک چیچو
حدود سالهای 1348 من به اتفاق خانواده در زاهدان و خانه پدری که سه طرف ساختمان وتنها یکطرف مشرف به کوچه و دارای دیوار بلند بود زندگی می کردیم با توجه به علاقه همه خانواده به موجودات زنده، گربه ای بنام چیچو داشتیم که از بچگی با ما در این خانه زندگی و عادت کرده بود از بیرون رفتن هر دو وحشت داشتیم، چیچو از ناشناخته بودن محیط خارج خانه و ما از اینکه مبادا برود و بی گربه شویم! چیچو به لبنیات بسیار علاقه داشت و فراتر از همه به کشک بیشتر متعلق بود به گونه ای که اگر شما کشک را به بینی او نزدیک می کردید تا حدی که فقط بوی آنرا استشمام می کرد دیگر شما را راحت نمی گذاشت تا آنکه کشک را به دست بیآورد.
روزی اتفاق جالبی افتاد البته برای من محقق نه چیچو، چرا؟ آخه اون حیونکی اسهال شده بود بی رمق و کسل، مثل روزهای قبل دیگر شنگول و سر حال نبود بازیگوشی را کنار گذاشته بود. اما چه شد، در باغچه خانه معرفی شده در پناه آفتاب عالم تاب لم داده بود و هیچ چیز نمی خورد، حتی کشک محبوبش را! برای من جالب بود، حتی کشک! چیزی که قبلا برای بو، تنها بویش کلی پیگیر بود اما حالا اصل را هم اعتنائی نمی کرد.
در مدت انزوا او در باغچه متوجه شدم هرازگاه از برگ بوته ای هــــرز که برگش شبیه برگ بوته گندم است با جویدن و مزه مزه کردن شیرابه آن استفاده داروئی می کند و سپس در مقابل آفتاب لم می دهد.
نکته برای من بی نهایت زیبا و قابل تامل بود من اشرف مخلوقات که خداوند هستی وجود مرا تحسین کرده از چیچو، گربه خانه مان درس پزشکی گرفتم. که زمان ناخوشی کمی به معده ام استراحت بدهم تا بتواند با کمک دیگر اعضای بدن عزیزم و با پرهیز کامل و از آنچه که ممکن است مرا به مشکل بیشتر رهنمود شود دوری کنم. مگر نه اینکه بیشتر مشکلات پزشکی از را تنفس و خوردن به بدن وارد می شود کار سختی نیست از خوراکی های رنگ و وارنگ که از سلامتی و نوع مواد اولیه آنها بی اطلاع هستیم دوری کنیم و با رعایت برنامه غذائی مناسب از شر بسیاری مشکلات روزمره دورشویم.
چیچو در اولین ازدواج صاحب پنج فرزند شد به جهت ضعیف و مریض احوال بودن بچه هایش در همان روزهای اولیه پس از مرگشان آنان را می خورد تا تغذیه مناسب تری برای شیر دادن به باقی مانده ها باشد. این موضوع تا یکی مانده ادامه داشت اسم این بچه سرخور را هرکول گذاشتیم چرا که سهم شیر همه خواهر و برادرها و خودشان را عملا خورده بود. هرکول با تغذیه اولیه مناسب و ادامه زندگی تحت توجه همه اعضای خانواده در خانه ما چنانکه از اسمش نیز بر می آید گربه ای قوی و چالاک شد و دو سال بعد با چیچو ازدواج کرد!! و چندی بعد پس از خروج از خانه از طریق پشت بام با کمک نبردبام دیگر مراجعت نکرد و از او خبری در دست نیست.
در اثر کهولت سن موی بدن چیچو ریزش زیادی داشت یکروز که برادرم از این مورد بسیار شاکی شده بود حیوانکی را در گونی و صندوق عقب ماشین گذاشته و در خارج از شهر آزاد کرده بود. زندگی بدون چیچو سخت بود ولی ریزش مو سخت تر، خب زندگی است چه می شود کرد. یک روز صدای آشنائی شنیدیم به حیاط آمدیم با تعجب فراوان و باور نکردنی چیچو را لب پشت بام دیدیم چیزی حدود ده کیلومتر فاصله مکانی و زمانی بیش از یکماه، مادرم گفت کمک کنید تا پائین بیاید این موجود تنها گربه نیست که فراتر است، نبردبام گذاشتیم خوشحال پائین آمد. مکان نما و به قول امروزی ها GPS اون حرف نداره، از بین ماشین ها، از دست بچه های شیطون و با چه تغذیه ای افتان و خیزان آمده بود. تا زمان اقامت ما در زاهدان او در خانه ما بود. ( پائیز - 1386 )
زاهـــدان - کوچه شاهبیگی - لاله هشت - شماره شش - 1348
