سلام عزیزم، امروز قلبم خیلی فشرده است، وجدانم بیداره و داره خفهام می کنه، آخه نتونستم اون جوری که میبایست باشم، اون شکلی که فکر میکردم و به دیگران میگفتم و توصیه میکردم، امروز خیلی ظالم بودم، میدونی، فکر میکنم چرا اون زخمخورده دلشکسته کنار رودخونه نزدیک گندمزار پهلوی خونه مادربزرگ از جلوی چشام کمرنگ شد؟ نمیدونم چرا؟ چرا تنهائی تورو درست و خوب درک نکردم؟ چرا برات اونطور که میخواستی نبودم؟ کاشکی تونسته بودم بفهممت، کاشکی ...
لعنت به من و به شیطون، لعنت به اون زمستون.
(20/11/1384)

0 نظرات:
ارسال يک نظر