
اما در نهایت حسادت بود تا جائی که به تصویر خود در آئینه رشک میبرد. روزی هنرمندی نقاش از او تمثالی کشید در پایان وقتی دوریان آنرا دید،

چهره نقاشی را بسیار زیباتر از خود تصور کرد و در نتیجه حس حسادتش نگذاشت که اثر را در پذیرائی خانه نصب کند، آنرا به زیرزمین برد و پنهان کرد تا هرگز کسی زیباتر از خودش را نبیند، که خود هر روز پیرتر هم میشد.
روزی در هنگام تماشای مخفیانه نقاشی خود در زیر زمین از خدا خواست که تغییرات و تاثیرات زندگی بجای شخص او بر نقاشی او تاثیر بگذارد، و خداوند پذیرفت. زین پس دوریان به شکل جادوئی جاودانه شد، نه گرد پیری بر مویش و نه چینی در چهره اش پدید نیآمد و شاید در نظر اطرافیان جوانتر هم میشد.


در عوض هر زمان که به زیر زمین میرفت، میدید که سوژه نقاشی چقدر متحول شده حتی جنایاتی هم که دوریان مرتکب شدهبود در نقاشی با آغشته شدن دست نقاشی به خون و دیگر آثار، مشخص بود.

دوریان از این موضوع سرمستتر گشت و در منجلاب کثیفی زندگی بیشتر غرقه شد و هر روز صفحه ای جدید به پرونده سیاه خود میافزود تا روزی در مقابل همان تابلو در زیرزمین به سزای قسمتی از اعمالش رسید و کشته شد. در این زمان کل تاثیرات نقاشی به دوریان منتقل گشت و اینجای فیلم بود که من در زمان کودکی وحشت زدهشدم،




چهره او بسیار و بسیار کریه و وحشتناک و دستانش آغشته به خون جنایاتش و جسمی شکسته و فرتوت در مقابل دوربین به جای آن چهره اول،
چرا به یاد این فیلم افتادم، ....
برای آنانکه با هزاران کلک و حیل چهره اصلی و ظاهر خود را چنان تغییر میدهند و خود، خود را گم میکنند، اگر چند صبا به علت بیماری، گرفتاری روزمره و یا ....... نتوانند به ظاهر خود برسند. آنچه در شکل ظاهرشان پدید میآید گاه تقریبا و یا تحقیقا اصل قیافه واقعیشان است، آیا خود چهره اصلیاشان را آیا میتوانند تحمل کنند؟! ( بهار 1386 )




