آبان ۰۸، ۱۳۸۷

راز



" رسد آدمی به جائی که بجز خدا نبیند /// بنگر که تا چه حد است، مقام آدمیت "


شاید بسیاری از دانشمندان، علما و اندیشمندان بحدی از دانائی و بزرگواری می رسند که تمام!! ویا اعظم رموز عالم هستی برایشان روشن و واضح می گردد اما چون دانستن این رموز در هر زمان برای اکثریت افراد آن دوره نارسا و نامفهوم و شاید باعث اعمالی ضد بشری شود و شاید هم برای آینده بشریت خیلی خطرناک باشد از این جهت اینگونه افراد بهتر و صلاح می بینند که این مسائل، رموز، حقایق و .... پنهان بمانند تا هر یک در موقع و زمان مناسب که افراد آن زمان آمادگی درک آن مساله را یافته اند، کشف رمز گردد. ( بهار 1359 )

مهر ۲۴، ۱۳۸۷

تو

سلام،
هرجا و هر زمان توئی که ذهن مرا مشغول می‌داری،
شاید پذیرفتن آن سخت باشد، اما چنین است.
لحظه‌ای مشغولیت مرا رها نمی‌سازی،
و هر دمم را رنگی‌تر و زیبائی آنرا فزون می‌نمائی.
درک می‌کنم که مرا همیشه همراهی،
و در تنهائیم، رها نکردی.
دمادم لمست کردم،
در لحظه، لحظه‌ی شب و روزم،
روشنائی روزم را تو تامین کردی نه خورشید عالم تاب،
که تو بر عالم و آدم، بر کهکشان ها می‌تابی،
و آنانرا که در دلشان راه داری،
باعث دلگرمی و پشتوانه هستی،
شبم را تو آرامش بودی، نه برای من،
برای آنانکه تو را می‌خوانند،
نه در نیاز، که هم در بی نیازیشان،
تو را که جز خیر بر آنان نمی‌بینی.
( پائیز 1387 )

مهر ۲۰، ۱۳۸۷

مرد‌م‌داری

در بازار بزرگ کرمان نزدیک مجموعه گنجعلی‌خان در کوچه‌ای جنوبی کباب‌سرائی قرار داشته که نام کوچه را نیز به خود اختصاص داده بود، " کبابی میرزا آقاخان ". شنیدم این بزرگ‌ مرد که رحمت خداوند برایش و روحش شاد، در زمان فعالیت کباب سرا در سالیان گذشته روش کار نادر و اختصاصی داشته‌است، ساعتی قبل از شروع به کار رستوران همه کارگران را سر سفره برکت فرا می‌خوانده و آنان را سیر از غذا می‌کرده، با این دیدگاه که در زمان پخش غذا چشم به لقمه‌ی مشتری نداشته باشند. تجسم کنید این کارگر به چنین مدیری، محیطی و به کار در این محیط چگونه دل می‌بسته و چگونه همه توان خود را در قالب خدمات به بهترین نحو ارائه و چیزی بنام عرق و دلبستگی به کار و محیط کار را در خود پرورش می‌داده، تکنیک روز شاید به همراه سهولت در دسترسی به نیازها و امکانات، عواطف را کمرنگ و کمرنگ‌تر کرده‌است. ( زمستان 86 )

مهر ۱۳، ۱۳۸۷

دیدم که ...

دیدم که، زرنگها همیشه برای انجام کارهاشون می دوند، من هم خواستم الهام بگیرم با خودم گفتم زرنگ که نیستم پس در انجام کارهام بدوم شاید اینجوری زرنگ هم بشوم. اما فقط سالی دوتا کفش پاره کردم!
دیدم که، بعضی ها برای پیشرفت چاپلوسی می کنند، اما من اصلا نتونستم انجام بدهم. اینجا بود که فهمیدم این استعداد را ندارم، متوجه هم نشدم شور یا خوشبختانه.
دیدم که، برای پیشرفت سریع باید دست روی سر دیگران بگذارید و بی توجه به موقعیت آنها تنها و تنها خود را بالا بکشید، خب این هم توانمندی میخواست که من نداشتم، من که بین صف مورچه ها زیگزاگ راه میروم تا آنها را لگد نکنم. چگونه می توانم نگاه انسانها را ندید بگیرم.
دیدم که، علاوه بر توانمندی و خواستن یک چیز دیگر هم وجود دارد که بعضی ها قبول ندارند ولی بهرحال اسمش " شانس " است که اگر داشته باشی دیگر نانت در روغن است و مهم نیست که پول داری یا نه، چون با پول هم نمیتوانی بخریش، اما با اون می تونی پول مورد نیاز و یا خارج از نیاز رو تامین کنی.
دیدم که، منظم بودن اصلا خوب نیست! چرا؟ چونکه وقتی منظم باشی، در شرایط خوب، " وظیفه خود را انجام داده ای. " و در شرایط بد، " برخورد با اخم، متاسفانه از شما بعید بود، شما که آدم منظمی بودید؟! " اما اگر اصلا نظم نداشته باشی، " برخورد دیگران با لبخند، کارش حساب ندارد! کمی صبر کنید شاید بیآید. " و یا " مگر حالا چی شده؟ اینقدر سخت می گیری؟ "
دیدم که، همیشه اوقات جواب نیکی بدی است. اما چه کنم که سلول، سلول بدن و ریزه، ریزه اندیشه ام ناخواسته به سمتی می روند که: برآورند نیازی.
دیدم که، چه ساده شخصیت عوض می شود و چه ساده تر حرف عوض، " من!!!! من این حرف رو زدم؟ اصلا و ابدا !!! اشتباه می کنی آقا !! این حرفا در گروه خون ما نیست. حرف توی دهن ما می ذارن "
دیدم که، ... ( 1386 )