دیدم که، زرنگها همیشه برای انجام کارهاشون می دوند، من هم خواستم الهام بگیرم با خودم گفتم زرنگ که نیستم پس در انجام کارهام بدوم شاید اینجوری زرنگ هم بشوم. اما فقط سالی دوتا کفش پاره کردم!
دیدم که، بعضی ها برای پیشرفت چاپلوسی می کنند، اما من اصلا نتونستم انجام بدهم. اینجا بود که فهمیدم این استعداد را ندارم، متوجه هم نشدم شور یا خوشبختانه.
دیدم که، برای پیشرفت سریع باید دست روی سر دیگران بگذارید و بی توجه به موقعیت آنها تنها و تنها خود را بالا بکشید، خب این هم توانمندی میخواست که من نداشتم، من که بین صف مورچه ها زیگزاگ راه میروم تا آنها را لگد نکنم. چگونه می توانم نگاه انسانها را ندید بگیرم.
دیدم که، علاوه بر توانمندی و خواستن یک چیز دیگر هم وجود دارد که بعضی ها قبول ندارند ولی بهرحال اسمش " شانس " است که اگر داشته باشی دیگر نانت در روغن است و مهم نیست که پول داری یا نه، چون با پول هم نمیتوانی بخریش، اما با اون می تونی پول مورد نیاز و یا خارج از نیاز رو تامین کنی.
دیدم که، منظم بودن اصلا خوب نیست! چرا؟ چونکه وقتی منظم باشی، در شرایط خوب، " وظیفه خود را انجام داده ای. " و در شرایط بد، " برخورد با اخم، متاسفانه از شما بعید بود، شما که آدم منظمی بودید؟! " اما اگر اصلا نظم نداشته باشی، " برخورد دیگران با لبخند، کارش حساب ندارد! کمی صبر کنید شاید بیآید. " و یا " مگر حالا چی شده؟ اینقدر سخت می گیری؟ "
دیدم که، همیشه اوقات جواب نیکی بدی است. اما چه کنم که سلول، سلول بدن و ریزه، ریزه اندیشه ام ناخواسته به سمتی می روند که: برآورند نیازی.
دیدم که، چه ساده شخصیت عوض می شود و چه ساده تر حرف عوض، " من!!!! من این حرف رو زدم؟ اصلا و ابدا !!! اشتباه می کنی آقا !! این حرفا در گروه خون ما نیست. حرف توی دهن ما می ذارن "
دیدم که، ... ( 1386 )