مرداد ۰۷، ۱۳۸۷

برکت رفته

تا حالا فکر کردی که در این دنیای بالای شانزده میلیون رنگ، همه و یا اکثر ما بطور ناخواسته شعبه یک بانک همه فن حریف شدیم و برای پول، اموال و دارائی‌های دیگران امانت‌داری !! کرده، و کارمزد خیلی خیلی ناچیز در حد بخور و نمیر دریافت می‌کنیم!
چرا؟ خوب دو مثال از بی‌نهایت مثال، یادم آمد قدیما حدود سی و یا سی‌و پنج سال پیش، برای مثال وقتی ماشین سواری خودم را به تعمیرگاه پیش علی آقا مکانیک که وقتی می‌دیدت ذوق‌زده می‌شد که باز تو رو دیده، خودت را، نه جیب و پول‌تو، می‌بردم، چه عیب جزئی و یا کلی در پایان کار از من اصرار و از استادکار عزیز و خندان، امتناع که آقا باشه دفعه بعد حساب می‌کنم حالا کار زیادی انجام نشد! و یا باشه آقا جیب ما و شما نداره اگر پول خواستیم می‌آئیم سراغت و می‌گیریم! تا سرانجام با سماجت ما که بابا دفعه پیش هم پول نگرفتی، بالآخره اگر قطعه نگذاشتی، وقتت رو که اختصاص دادی، تا دست آخر با نوعی شرمندگی ملموس می‌گفت: یه دشتی بده، هر چی خودت دوست داری، ... به خدا اصلا قابل نداره. ... خدا بده برکت.
و یا بقال محل که بعضی وقتا تا سر برج، زمان حقوق و حساب و کتاب، توی دفترش و با یک خودکار بیک حساب همه محل رو داشت و اگر می‌گفتی: اصغرآقا حساب ما چنده؟ یه نگاهی به دفترش می‌انداخت و می‌گفت: بیست و یه تومن، قابل نداره. که فورا همه و یا بخشی از حساب را پاک می‌کردی. ... خدا بده برکت. و هرگز به ذهنت خطور نمی‌کرد ازش ریز حساب بخواهی، چراکه حساب جدا نبود اونم از خودت بود فقط جیب‌ها سوا بود.
اینجا بود که متوجه شدم ، همآنطور که پول را سخت به زندگی راه می‌دادیم، سخت هم از پیش ما می‌رفت، پول چیزی بنام برکت همراهش بود که اگه خودش می‌رفت ولی برکتش توی زندگی می‌ماند. با یه حقوق ناچیز همه چیز داشتی و از همه بیشتر " دل خوش ".
حالا چی؟ حالا ما امانت‌دار دیگرانیم!! برای کاری که مختصر انجام داده و یا خدای ناکرده اصلا انجام نداده‌ایم!! در واقع پولی رو به امانت میگیریم که تا مدتی کف دست ماست تا به امانت‌دار دیگری بسپاریم!
تابستان 1387

تیر ۲۵، ۱۳۸۷

بزنگون بخت



سخت نگیرید که چرا عکس کاملا گویا نیست، بز چابک گله در بالای درخت بادام کوهی با گردنی شکسته و استخوان بیرون زده، برای من هم که در صحنه بودم واقعیت گنگ بود و بدون شرح!! برای ارضای حس کنجکاوی با توضیح موضوع به یکی از افراد محلی دلیل وجود بز را در بلای درخت به شکل جویا شدیم. ایشان در توضیح گفت: دو حالت متصور است، یا اینکه بز قبلا با سقوط و یا هر دلیل دیگر مرده و چوپان طبق سنت موجود در اینگونه موارد برای آنکه جسد را سر فرصت دفن کند تا از حمله گرگ ها مصون باشد و با تیکه پاره شدن و انتشار بوی خون، دیگر گرگ ها را به منطقه نکشانده و امنیت باقی گله به خطر نیفتد آنرا به بالای درختچه منتقل کرده است.
یااینکه بز نگون بخت در پی یافتن غذا و تغذیه از شاخ و برگ درختچه بادام کوهی پایش در بین شاخه ها سر خورده و و با گیر کردن دست و پا در میان شاخه ها و شکستن گردنش، در اثر خونریزی به مرگ ناجوانمردانه و تدریجی محکوم گشته است.
خداوند همه ما را عاقبت به خیر کند.

( کرمان - خبر - پائیز 1365 )

تیر ۱۱، ۱۳۸۷

دل شکسته گندمزار

سلام عزیزم، امروز قلبم خیلی فشرده است، وجدانم بیداره و داره خفه‌ام می کنه، آخه نتونستم اون جوری که میبایست باشم، اون شکلی که فکر می‌کردم و به دیگران می‌گفتم و توصیه می‌کردم، امروز خیلی ظالم بودم، میدونی، فکر می‌کنم چرا اون زخم‌خورده دل‌شکسته کنار رودخونه نزدیک گندمزار پهلوی خونه مادربزرگ از جلوی چشام کمرنگ شد؟ نمی‌دونم چرا؟ چرا تنهائی تورو درست و خوب درک نکردم؟ چرا برات اونطور که می‌خواستی نبودم؟ کاشکی تونسته بودم بفهممت، کاشکی ...
لعنت به من و به شیطون، لعنت به اون زمستون.
(20/11/1384)