خرداد ۱۳، ۱۳۸۷

دائی مصطفی

..... خدا رحمت کنه دائی مصطفی رو به چهلم زنش نرسید ..... رفت پیشش!
هرگز یادم نمیره و همیشه برام درس بود، درسی که متاسفانه نتونستم پس بدم و آرزوش به دلم.
خدا فاطمه خانم رو هم رحمت کنه، همیشه لبخند شیرینش جلوی چشم نقش داره، نگاه پر محبتش خاطره انگیز و فراموش نشدنی!
زود رفتن اما خاطره شون همیشه باقی، از بچه هاشون مرتضی، تپل و با محبت با دختر عموش، دختر دائی حسین ازدواج کرد. اشرف، خیلی دل نازک به کوچکترین اشاره ای اشکش در می اومد و پشت سر اون به خود می اومد و خنده اش می گرفت. شوکت شبیه مادر خدا بیآمرزش بود زیاد ندیدمش، ظاهرش شیطون بنظر می آمد. رضا کوچکترین پسر و شیطون ترین اونا و ته تغاری هم پوران بود. ( پائیز - 1386 )

هیچ نظری موجود نیست: