یاد اونی که دوستش داشتم،
دوسش دارم، ...
اما شاید دیگه دیره!
گرچه دل بونه می گیره!
...
یه روزی گفت دلم تنگه،
اینو می خوند،
پـــــــــــــــــــدر
در و دیوار این خانه قدیمی و کهنه با من از تو سخن می گویند، از روزهایی که من و تو عاشقانه در کنار هم بودیم و باران هم در بزم ما با نوای گرم تو آهنگ صداقت مینواخت، همیشه با من است آن یادها، که دور نیست، تنها دو بهارخزان زده گذشته است. با رفتنت پدر، آری، آری، همه چیز در زندگیام رنگ خود را باخت، حتی بهار.
هنوز صدای گرمت در گوشم ترنم دارد.
" گلبرگ شماره دو ، دستگاه دشتی ، غزلیات حافظ ، مولانا ... "
وقتی به این باور می رسم که درادامه زندگانی بس کوتاهم آوای دلنشین تو را نخواهم داشت، غم تمام وجودم را فرا می گیرد و دلتنگت می شوم. آه ... دریغ از دستی که دانه به دانهی اشک را از روی گونههای سردم بردارد، دریغ از چشمی که صداقت و پاکی در آن موج بزند، دریغ و صد دریغ که باقی عمر کوتاهم بی تو سپری می شود. پدر، من به تو نیاز دارم. چنانکه آموختیام، همچنان با غم بیگانهام، اما هرگز نیاموختم که چگونه بی تو شاد باشم.
چشمانم می بینند، لبانم می خندند، می گویند، گوش هایم می شنوند، اما همیشه در اندیشه ام از خود می پرسم: چرا ...؟ برای چه ...؟ برای که ...؟ همواره از خود سراغ تو را می گیرم، می دانم اشکهایم را دوست نداشتی، اما همیشه در پی بهانه ای می گردم تا اشک بریزم.
می دانی پدر، می خواهم خداوند ببیند که چقدر دوستت دارم، که چقدر به تو نیاز دارم، دستان کوچک من دیریست که در خویش آرزوی نوازش دستان گرم و پر مهرت را کم دارند. زندگی را بی نهایت دوست دارم، کاش گفته بودی که چگونه بی تو آن را سپری کنم ... ( همیشه بهار تو - دیماه 1384)
...
یادشون سبزه نرفتن
گرچه از دیدهها دورن
چشم ما سوئی نداره
تا ببینه جایگاهی که اونا اونجا نشستن
( بهار - 1387 )

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر