مهر ۰۳، ۱۳۸۷

خود آرائی و یا خود خود، گم کردن

بیاد فیلم " دوریان گری " افتادم، نمیدانم شما انو دیدید یا نه؟ اگه دیده باشید شاید قصه اش یادتون باشه، جوانی متمول که از زیبائی و زندگی اش بسیار لذت می‌برد.


اما در نهایت حسادت بود تا جائی که به تصویر خود در آئینه رشک می‌برد. روزی هنرمندی نقاش از او تمثالی کشید در پایان وقتی دوریان آنرا دید،



چهره نقاشی را بسیار زیباتر از خود تصور کرد و در نتیجه حس حسادتش نگذاشت که اثر را در پذیرائی خانه نصب کند، آنرا به زیرزمین برد و پنهان کرد تا هرگز کسی زیباتر از خودش را نبیند، که خود هر روز پیرتر هم میشد.
روزی در هنگام تماشای مخفیانه نقاشی خود در زیر زمین از خدا خواست که تغییرات و تاثیرات زندگی بجای شخص او بر نقاشی او تاثیر بگذارد، و خداوند پذیرفت. زین پس دوریان به شکل جادوئی جاودانه شد، نه گرد پیری بر مویش و نه چینی در چهره اش پدید نیآمد و شاید در نظر اطرافیان جوانتر هم میشد.



در عوض هر زمان که به زیر زمین می‌رفت، می‌دید که سوژه نقاشی چقدر متحول شده حتی جنایاتی هم که دوریان مرتکب شده‌بود در نقاشی با آغشته شدن دست نقاشی به خون و دیگر آثار، مشخص بود.


دوریان از این موضوع سرمست‌تر گشت و در منجلاب کثیفی زندگی بیشتر غرقه شد و هر روز صفحه ای جدید به پرونده سیاه خود می‌افزود تا روزی در مقابل همان تابلو در زیرزمین به سزای قسمتی از اعمالش رسید و کشته شد. در این زمان کل تاثیرات نقاشی به دوریان منتقل گشت و اینجای فیلم بود که من در زمان کودکی وحشت زده‌شدم،


چهره او بسیار و بسیار کریه و وحشتناک و دستانش آغشته به خون جنایاتش و جسمی شکسته و فرتوت در مقابل دوربین به جای آن چهره اول،


چرا به یاد این فیلم افتادم، ....
برای آنانکه با هزاران کلک و حیل چهره اصلی و ظاهر خود را چنان تغییر می‌دهند و خود، خود را گم می‌کنند، اگر چند صبا به علت بیماری، گرفتاری روزمره و یا ....... نتوانند به ظاهر خود برسند. آنچه در شکل ظاهرشان پدید می‌آید گاه تقریبا و یا تحقیقا اصل قیافه واقعی‌شان است، آیا خود چهره اصلی‌اشان را آیا می‌توانند تحمل کنند؟! ( بهار 1386 )

شهریور ۳۱، ۱۳۸۷

سرگذشت




این کفش چو من عاشق راهی بودست
در پای یکی چون تو نگاری بودست
این بند که بر گردن او می‌بینی
بندیست که در گردن پائی بودست

***
بسی رفتم به پای رهروئی تیز
که بر کوه و کمر بردم همیشه
بسی گل گشت با یار رفتم
فراوان دیده ام عاشق همیشه
نمانده دیگرم نائی و جانی
پر از گردم، پر از دردم همیشه
نبودم روز اول اینچنین زار
زمانه رسم دارد، دهد گردت همیشه
گذشت ایام، دگر سودی نداری
جواب نیکی، بدی بوده همیشه
به آزادی رها کرد از بند پایش
ولی در گوشه، در بندم همیشه
(بهار 1386 )

شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

افکار

سیگاری از قوطی سیگار بیرون می‌آورم و بر لب می‌گذارم. قوطی کبریت را برداشته و چوبی از آن بیرون می‌کشم، خوب که نگاهش می‌کنم در او وجود حیات را می‌نگرم. ناخودآگاه آنرا به کناره قوطی می‌کشم با صدائی خفیف همچو ناله دردمندی که آخ گوید شعله ور می‌گردد.
پس ازلحظه ای تامل آنرا فوت کرده و خاموش می‌کنم. سیگار بر لبم همچنان خاموش مانده، می‌اندیشم: سیگار نیز جان دارد، جان کبریت را گرفتم، جان سیگار را دیگر نه! ( تابستان 1355 )

شهریور ۲۰، ۱۳۸۷

دو چهره

تهران - امیرآبادشمالی - پائیز 1370

چندین سال پیش که در امیرآباد شمالی اقامت داشتم، آنزمان که کردستان هنوز اتوبان نبود و یا اصلا وجود نداشت و دو سمتش درختان کهنسال امروزی غرس نشده بود، از خیابان شانزدهم امیرآباد می شد وارد خیابان جهان آرا شد و از نانوائی سنگک سر کوچه پمپ بنزین نان خشخاشی خرید. اونم چه نانی، نان خشخاشی نه کنجدی، خشخاش و دیگر سبزیجات خشک معطر که هنوز عطر و بوش توی سفره پارچه ای سفیدمون مونده، البته تنها عطر و خاطره اش و بس، .....
چی؟ ... نه آقا موضوع از زبان بابای خدا بیآمرزم که نیست مال همین سال 1370 هست.
در یکی از همین روزهای خرید، اواسط خیابان جهان آرا ناگهان موضوعی من عشق عکس را که اکثر اوقات دوربین عکاسی مینولتا با ملحقات نزدیک سه کیلو وزن همراهم بود، را جلب کرد. فورا سوژه شکار شد و نتیجه این شد که می بینید. کاش حالا می شناختم و یا می دیدمش. (پائیز 1386)

شهریور ۱۱، ۱۳۸۷

گله و چوپان ناشی



تهران - قله دماوند - تابستان 1365

در مسیر صعود به قله دماوند با ارتفاع 5678 متر تقریبا نزدیک تپه گوگردی به گله ای از گوسفندان بیچاره برخوردم که شواهد و آثار موجود حکایت از مرگی فجیع برای آنان را به همراه داشت. سرمای شدید، کمبود اکسیژن، گاز سمی گوگرد و گم شدن، همه و همه دست بدست داده بود تا اینچنین شود. از بینی آنها پس از به زمین افتادن در اثر بی رمقی، سرما، گرسنگی و استیصال قطرات خون جاری شده بود تا که لحظه مرگ، لحظه نجاتشان شود.
در اثر تماس با گاز گوگرد رنگ پشم آنها روشن تر و شاخ ها شبیه سنگ مرمر تقریبا شفاف شده بود. تصور لحظه ای اینچنین برای خودم مو را به تنم سیخ کرد. ناوارد بودن چوپان را دلیل این مورد ذکر می کردند. چوپان که همه وقت با گوسپندانش به سر می برد کم کم دلبسته آنان می شود نمی دانم بر او چه گذشته؟

آه راستی از سگ گله نپرسیدم؟
کاو چه دیده یا کشیده؟
راه را همراه بوده؟
یا با پارس از همراهی رهیده،
یا که همراه به هر سوئی دویده،
سخت دیده،
سخت زیده،
در دم آخر با دو چشم باز،
مسول بوده بی رمق یک نفس هم نآرمیده.
( قطعه: پائیز 1386 )