آبان ۱۳، ۱۳۸۷

نامه تلخ


" ای که نامت خاطرم را ترک کرد "
سلام، امیدوارم که حالت همیشه خوب باشد. لازم دانستم بعنوان یک دوست خانوادگی، هموطن یا هر عنوان دیگری که شما بخواهید به آن اطلاق کنید این یادداشت را برایتان بفرستم تا شاید جملاتی را دارا باشد و بتوانید مورد استفاده قرار دهید و یا آنرا پاره پاره و یا ریز ریز کرده و به سطل آشغال بسپارید، به هر تقدیر همانطور که قبلا گفته بودم بعداز مدتی تامل و فکر کردن نتیجه گیری می‌کنم، تا درصد خطای کمتری داشته باشم، گذشته را همیشه دوست دارم برای تجربه آن و حال را برای بدست آوردن و ساختن آینده‌ای درخشان تر با همان تجربیات گذشته. قبلا نیز توضیح دادم که از سکون بدم می‌آید شاید به همین دلیل است که شغل های قبلی‌ام را زود به زود عوض کرده ام چون از مفهوم آنها اشباح شده بودم گاهی نیز فکر می‌کنم عمر نوح دارم زیرا از تجربه یک لحظه هم نمی‌توانم بگذرم. پس در نتیجه همیشه بهترین حالت را با استفاده از تحربیات گذشته باید به دست بیآوریم که ترقی، هدف هر انسان آزاده‌ای است و هر لحظه حتی، باید مفیدتر و مثبت تر از لحظه پیش باشد، پس عمر گذشته انسان به هدر نمی‌رود و همه سرمایه آینده ماست و تنها در یک مورد است که باید یکبار اندیشید و با استفاده از تجربیات تصمیم گرفت و قاطع در همان موضع مرکزی باقی ماند و ابعادش را ترقی و توسعه داد، همیشه و همیشه چیزهائی مانند انسانیت، محبت، دوستی و حقیقت که نمی‌شود با آنها خانه، ماشین و زندگی خرید، برایم ارزش بیشتری داشته‌اند اگرچه شاید برای همرنگی بیشتر با جماعت، از میانشان، شاید فرار کنم، اما اعتراف می‌کنم نتوانستم و اکنون هم مطمئنا پشیمان نیستم، نخواستم، در حقیقت نتوانستم چون حالت خاصی در درون پیدا کردم که از ظاهر هم پیدا بود خنده‌ام گرفته بود و پافشاری نکردم تا در دنباله دلائل پیش پا افتاده ات دلیل سوم و اصلی را بگوئی و در حقیقت جواب اصلی ات همان بود که نگفتی، البته برایم از چندی پیش مشخص شده بود اما خودم را به ندانستن می‌زدم تا شاید که عقیده خودت را غیر از آن ببینم در مورد دو دلیل اولت اگر می‌گفتی: چون من مرغ و بادمجان را دوست دارم و تو نداری شاید برایم دلایل استوارتر می‌بود. چراکه در مورد شخص من مطمئن هستم تو چندان مرا نشناخته‌ای و اگر هم فکر می کنی شناخته‌ای نظر خودت را نشناخته‌ای. در مورد خانواده من، که با یک دیدار چند ساعت، حتی روانکاو خبره هم نمی‌تواند نظر دقیق بدهد و زوایا را بشکافد که تو شکافتی و گفتی، ... و در مورد خانواده داماد ما، که به من مربوط نمی‌شود. نظر خانواده‌ات هم که خلاصه می‌شود در نظر خانواده پدرخوانده‌ات که ایشان هم سیاست دست پیش را داشتند. بنا به گفته شما، از همان اول نظر مساعد نداشتند، اما برایشان میزان نقدینگی من، خرج عروسی و از این دست چیزها مورد سوال بود، یا در میدان محسنی قیمت لباس عروس مطرح می‌شد، بنظر من پنجاه درصد شوخی ها جدی است زیرا از فکر سرچشمه می‌گیرد. و اما خودت، ... میدانی در مورد خودت من نه زیبائی را ملاک قرار دادم و نه قد، نه هیکل، نه سطح خانواده، نه درآمد و دارائی ات، هیچ و هیچ را تنها اخلاق خواستم، نجابت، انسانیت، حقیقت، محبت و در ازا سنگ هموزن را هم داشتم چه مادی و چه معنوی. عصبی بودن، بی حوصلگی، تیز نبودن در عمل، یکدندگی و خودرائی و حتی بی احترامی به پدر و برادر بزرگترت، که اصلا در این مقوله مطرح نشدند. ازنظر من دختر بیش از آنچه به پدر و برادرش احترام می‌گذارد، به شوهرش احترام نخواهد گذاشت. همه و همه را ندید گرفتم و گفتم در آینده هر دو خودمان را می‌سازیم چراکه من هم بی عیب نیستم ...
" و باز هم تجربه تکرار شد که دستی از غیب حامی من است "
در هر صورت باز برایت آرزوی موفقییت دارم و امیدوارم به ایدآل هایت برسی. ولی سعی کن به سمت حقیقت و انسانیت بیشتر گام بر داری و همیشه آزاده باشی. دوستدار همه
اما ای دوست، درد من تنها از این بود که همه چیز را در یک مطلب خلاصه کردم. در حجب و انسانیت، در معرفت و ... هیچ چیز دیگر را ملاک قرار ندادم، زیبائی، دارائی، و ... و در واقع آن چیزی را که حقیقتا می‌خواستم در او نمی‌دیدم تنها دل به مواهبی خوش داشتم که آن همه را هم سراب دیدم و خودم را شاید مظلوم، شکستم و سوختم، و خاکسترم را دیدم که باد با خود برد. (پائیز 1369 )

۳ نظر:

ناشناس گفت...

به قیافه ات نمیاد عجب دل پری داری؟

ناشناس گفت...

پدر خونده رو نفهمیدم میشه توضیح بدی ممنون میشم.

من گفت...

نمی‌دونم به چه‌کارت میآد. اما ببین طرف از شهرستان اومده و در کنار یکی از اقوام زندگی می‌کرد. من به این بابا گفتم: " پدرخوانده "