مهر ۲۴، ۱۳۸۷

تو

سلام،
هرجا و هر زمان توئی که ذهن مرا مشغول می‌داری،
شاید پذیرفتن آن سخت باشد، اما چنین است.
لحظه‌ای مشغولیت مرا رها نمی‌سازی،
و هر دمم را رنگی‌تر و زیبائی آنرا فزون می‌نمائی.
درک می‌کنم که مرا همیشه همراهی،
و در تنهائیم، رها نکردی.
دمادم لمست کردم،
در لحظه، لحظه‌ی شب و روزم،
روشنائی روزم را تو تامین کردی نه خورشید عالم تاب،
که تو بر عالم و آدم، بر کهکشان ها می‌تابی،
و آنانرا که در دلشان راه داری،
باعث دلگرمی و پشتوانه هستی،
شبم را تو آرامش بودی، نه برای من،
برای آنانکه تو را می‌خوانند،
نه در نیاز، که هم در بی نیازیشان،
تو را که جز خیر بر آنان نمی‌بینی.
( پائیز 1387 )

هیچ نظری موجود نیست: