شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

افکار

سیگاری از قوطی سیگار بیرون می‌آورم و بر لب می‌گذارم. قوطی کبریت را برداشته و چوبی از آن بیرون می‌کشم، خوب که نگاهش می‌کنم در او وجود حیات را می‌نگرم. ناخودآگاه آنرا به کناره قوطی می‌کشم با صدائی خفیف همچو ناله دردمندی که آخ گوید شعله ور می‌گردد.
پس ازلحظه ای تامل آنرا فوت کرده و خاموش می‌کنم. سیگار بر لبم همچنان خاموش مانده، می‌اندیشم: سیگار نیز جان دارد، جان کبریت را گرفتم، جان سیگار را دیگر نه! ( تابستان 1355 )

۲ نظر:

Ali گفت...

سلام- خیلی زیبا بود. اما چون من اساسا از سیگار بدم میاد یه جوری شدم!
ضمنا سیگار جان ندارد، بلکه جان می گیرد.

Ali گفت...

اندیشیدی که سیگار نیز جان دارد، جان کبریت را گرفتی، جان سیگار را دیگر نه! اما نیاندیشیدی که سیگار جان ندارد بلکه جان ستان است! اگر چه از سیگار و دود و دم بدم می آید اما خیلی زیبا نوشته بودی و از اینکه سیگار همچنان خاموش مانده خوشحالم. اما نمی دانم این همه دود و دمی که در عکس راه انداخته ای چگونه از یک سیگار خاموش می تراود؟!