
در مسیر صعود به قله دماوند با ارتفاع 5678 متر تقریبا نزدیک تپه گوگردی به گله ای از گوسفندان بیچاره برخوردم که شواهد و آثار موجود حکایت از مرگی فجیع برای آنان را به همراه داشت. سرمای شدید، کمبود اکسیژن، گاز سمی گوگرد و گم شدن، همه و همه دست بدست داده بود تا اینچنین شود. از بینی آنها پس از به زمین افتادن در اثر بی رمقی، سرما، گرسنگی و استیصال قطرات خون جاری شده بود تا که لحظه مرگ، لحظه نجاتشان شود.
در اثر تماس با گاز گوگرد رنگ پشم آنها روشن تر و شاخ ها شبیه سنگ مرمر تقریبا شفاف شده بود. تصور لحظه ای اینچنین برای خودم مو را به تنم سیخ کرد. ناوارد بودن چوپان را دلیل این مورد ذکر می کردند. چوپان که همه وقت با گوسپندانش به سر می برد کم کم دلبسته آنان می شود نمی دانم بر او چه گذشته؟
آه راستی از سگ گله نپرسیدم؟
کاو چه دیده یا کشیده؟
راه را همراه بوده؟
یا با پارس از همراهی رهیده،
یا که همراه به هر سوئی دویده،
سخت دیده،
سخت زیده،
در دم آخر با دو چشم باز،
مسول بوده بی رمق یک نفس هم نآرمیده.
( قطعه: پائیز 1386 )


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر